bar sare anam ke gar ze dast bar ayad,
dast be kari zanam ke POOL dar ayad!
P.N. man note bookam ro avaz kardam va in yeki farsi nadare!
lotfan nakhandid, khob nadare, man chi konam?
emtehana be salamati tamum mishe farda.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:38 توسط حامد
|
سلام رفقا
من برگشتم. واقعنی این مدت گرفتار بودم. لج کردن من هم واسه تایپ کردن بدون نگاه کردن هم قوز بالاقوز شده. ولی بزودی برمی گردم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط حامد
|
با تلاش های مستمر رئیس محترم جمهور بالاخره نفت به سر سفره ها آمد.
غلامحسین ابهام، دارنده اغلب مشاغل دولتی با بیان این مطلب افزود: "با تلاش وزیر محترم آب و نیرو و وزیر نفت و لوله، نفت از طریق لوله های آب به سر سفره مردم اصفهان آمد." ماجرا از این قرار است که یک دستگاه لودر در حوالی زاینده رود به لوله نفت برخورد کرد تا مردم اصفهان وجود نفت را بر سفره های خود احساس کنند. هیات دولت با تبریک این اتفاق به مردم قول داد تا پایان امسال اب همه شهرهای با جمعیت بالای پانصد هزار نفر و بزودی آب تمام کشور را به نفت آغشته کنند.
گفتنی است این امر پیش تر در سفر استانی هیات دولت به اصفهان، برای سفره هفت سین به مردم فهیم این شهر وعده داده شده بود که با اندکی تاخیر در اواخر فروردین محقق شد.
خبرنگار ندارد- قهجاورستان
پ.ن.1: من واقعا سرم شلوغه. نمی رسم از این بیشتر. این رو هم دو هفته پیش نوشتم. الان فرصت کردم بذارم اینجا. کسی مشکلی داره؟
پ.ن.2: کی بورد جدید من فارسی نداره و من هم اصراری ندارم براش بر چسب بزنم تا کم کم تایپ کردن بدون دیدن رو یاد بگیرم. واسه همین بابام در اومد تا این رو نوشتم.
پ.ن.آخر: راستی یه چیزی رویادم رفت بگم؛ اون جملات قصار رو ظاهرا حمید واسه من فرستاده بود. آبرو و حیثیت منو برد. از کدوم سایت هم بود، یادم نیست. وگرنه همین الان می نوشتم. من که خودم همیشه می گم که مال خودم هست یا نه، دیگه چرا آبرو ریزی می کنی؟
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:46 توسط حامد
|
سردار رادان: “قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید.”
آیت الله جوادی آملی: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.”
حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.”
امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”
احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”
سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”
امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”
آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”
احمدی نژاد: “در ایران همجنسگرا نداریم.”
آیت الله امینی، امام جمعه قم: “سنگسار باید علنی باشد.”
احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”
وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”
وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”
مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.
اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: “آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”
احمدی نژاد: ” اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”
علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: “با شکلات راضی نمی شویم.”
لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”
شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”
سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”
وزیر کشور (در مورد انتخابات): ” آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم.”
احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”
احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم.”
احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”
حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.”
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:56 توسط حامد
|
من یه ماهی هست که تو ماموریتم و به اینترنت دسترسی ندارم. واسه همینه که چیزی ننوشتم. تا دو سه ماه دیگه هم وضعیتم همینه. البته هر هفته پنج شنبه و جمعه برمی گردم تهران. سعی می کنم یه چیزایی بنویسم.
زندگی کاملاً بر مدار مراده و همه چی کلاً خوبه. امیدوارم واسه همه همین طور باشه.
اگه دیگه ندیدمتون، سال نو مبارک.
راستی هفته ای که گذشت تولد خودم و وبلاگم بود، برام تبریک بذارین لطفاً.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:27 توسط حامد
|
کاوه اویسی شلوار لی من رو پوشید و اندازش بود!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:40 توسط حامد
|
احمدی نژاد: از هر جا که بتونیم گاز می گیریم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:38 توسط حامد
|
سه ماه پیش رییس مجلس: مردم باید مبارزه با گرانی را احساس کنند.
سه هفته پیش رییس جمهور: مردم باید افزایش درآمد های نفتی کشور را در زندگی خود احساس کنند.
سه ساعت پیش سوپری سر کوچه: تخم مرغ(ساده بدون قرطی بازی و تاریخ)۱۲۵ تومن. تن ماهی ۱۵۵۰ تومن. پودر رخت شویی مورد نظر کلا در دسترس نمی باشد!
آقا بسه. احساس کردیم به خدا. مردیم از خوشی. به جون مادرم خیلی احساساتی شدیم دیگه. جای احساسمون داره درد می کنه. تا احساسمون پاره نشده بی خیال شین تورو خدا.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:31 توسط حامد
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:18 توسط حامد
|
یکی از دوستام تازه از شوهرش جدا شده. طلاق نامه اش رو -که از ذوق عین سند آزادی همه جا با خودش می بره!- داشت نشونم می داد، بعد توی صفحه ی مشخصات نوشته بودن زوجه، باکره ی غیرمدخوله فلانی بهمان زاده!!
یعنی واقعن چی فکر می کنن این ها که اسم زن رو همراه آمار آلت تناسلی و وضعیت س*ک*س*یش می نویسن؟!؟! ببینم آقایون شما خوشتون می آد به اتون بگن آقای فلانی، شانزده سانت و هفت میلی متر!؟!؟
از وبلاگ الیزه
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:24 توسط حامد
|
در زندگی لحظاتی هست که هست و هیچ کاریش هم نمیشه کرد و الکی هم شلوغ نکن.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:47 توسط حامد
|
عشق های یک طرفه به بن بست می رسند
در خیابان های بی طرف.
من و تو اما به دنبال دلیل می گشتیم!
محسن الوان ساز
26/9/86
پ.ن. ای سگ تو روحت روزگار
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 1:1 توسط حامد
|
از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:53 توسط حامد
|
خواهرم! زن در چادر مانند جواهری در قصر است.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 18:41 توسط حامد
|
این رو یکی از خوانندگان برام فرستاده:
یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش... راهبه سوار میشه و راه میفتن... چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه... راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار... کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه... چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده... راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!... کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتیجه اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 16:53 توسط حامد
|
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهاش را آسمان پر ستاره به سخره می گیرد
و هر دانه برفی
به ریش تو می خندد...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 12:5 توسط حامد
|
- تو فامیل شما از هر خانواده فقط یکی کچل می شه که تو خانواده شما این بلا به سر تو میاد!
- داری می ری عروسی و توی خیابون یه موتوری با کابینتی که ترکش بسته میاد جلوت. دسته کابینت درست می خوره بالای پیشونیت تا همون جای سرت که بیشتر از هر نقطه دیگری تو چش میاد، زخم بشه.
- ماینوکسیدیل به اون کله مسخرت می مالی و تمام بدنت جوش می زنه. بعد که بروشورش رو می خونی، می بینی این عارضه تنها برای 1 تا 2% افراد پیش میاد.
- می ری دکتر و برات قرص می گیره. بعد نامزدت میاد خونت و اتفاقا چون برادر خودش هم کچله، قرصات رو توی یخچال می بینه و می فهمه که تو یک کچل بالقوه هستی و در مورد خودت بهش دروغ گفتی و با احساساتش بازی کردی.
- به خوردن قرصا ادامه می دی. تمام بدنت مو در میاره غیر از سرت.
- نهایتا وقتی از همه راها نا امید می شی و می ری مو می کاری، تیغ انداختن به کله مد میشه!
پ.ن: این داستان کاملا خیالی بوده و هرگونه شباهت اسمی با دیگران اتفاقی است.
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:12 توسط حامد
|
به یه پشه میگن: چرا شما زمستونا پیداتون نیست؟ میگه: حالا نه تابستونا خیلی برخوردتون خوبه!
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 3:48 توسط حامد
|
صبح رسید اصفهان. باید به جایی می رفت تا چکی را شخصا از کسی تحویل بگیرد. چهار سال بود که از اصفهان فرار کرده بود و حالا که مجبور بود برگردد دلهره عجیبی داشت. به ترمینال کاوه که رسید ساعت کمی به هفت مانده بود. با اینکه دیشب شام نخورده بود، میلی هم به صبحانه نداشت. تا سی و سه پل را تاکسی سوار شد و از آنجا پیاده به راه افتاد. باید به خیابان نظر غربی می رفت. کارش را انجام داد. حالا درست نمی دانست چه کند. فکر کرده بود که وقتی چک را گرفت، می رود ترمینال و با اولین اتوبوس برمی گردد. اما حالا انگار گیر کرده بود. هنوز دوستان زیادی در اصفهان داشت. اما ترجیح می داد کسی از آمدنش خبردار نشود. از حکیم نظامی به طرف رودخانه رفت. نه سرد بود و نه گرم. هوا مه گرفته بود و نسیم ملایمی آرام از طرف رودخانه می وزید. این هوا او را یاد لندن می انداخت. نه اینکه لندن رفته باشد؛ اما فکر می کرد همیشه هوای لندن مه گرفته و معتدل باشد. هوایی که از اصفهان بعید بود. به پل فلزی که رسید، بدون آنکه از آن بگذرد، به طرف پایین رودخانه راه افتاد و جایی نرسیده به پل فردوسی میان شمشادها نشست. این جایی بود که همیشه با نسرین می آمدند تا دور از چشم رهگذران با هم سیگار بکشند. سیگاری روشن کرد و با حسرت به مرغان مهاجری که اول پاییز سرو کله شان روی رودخانه پیدا می شود، خیره شد. روزهای زیادی با نسرین این مرغها را تماشا کرده بودند و او هر بار داستانی در مورد یکی از آنها تعریف کرده بود. اما حالا حس می کرد مرغها همه یک داستان دارند. همه آنها را غمگین می دید. بلند شد و دوباره به راه افتاد. خیابان آبشار را تا پل بزرگمهر پایین رفت. از پل گذشت و از میان رودخانه و باغ گلها پایین تر رفت. روی چمنها دراز کشید و به روزی که اینجا آمده بودند فکر کرد. در خلوتیِ سر ظهر دوسه نفر جلوی شان را گرفته بودند و اگر شانس نیاورده بودند، هم کتکی می خوردند و هم وسایلشان را می بردند. اما کسی رسیده بود و به آنها کمک کرده بود.
آنجا خوابیدن هم به مذاقش خوش نیامد. رفت به جگرکی ای که روبروی پل خواجو بود و ده سیخ جگر گرفت. چهار پنج سیخ آن را به زحمت خورد. از دو روز پیش که قرار بود به اصفهان بیاید، نه توانسته بود بخوابد و نه چیزی بخورد. قرص آرام بخش فقط گیجی او را بیشتر کرده بود. آرام و قرار نداشت. دوباره بلند شد. رفت تا پل فردوسی و از خیابان فردوسی تا چهارراه حکیم رفت. بعد برگشت و از بغل مخابرات به خیابان باغ گلدسته واز آنجا به دروازه دولت رسید. وارد سپه شد و از سر کوچه «تلفنخونه» به داخل پیچید. تا در خانه نسرین رفت و با حسرتِ روزهایی که با هم این مسیر را می آمدند، به همه جا نگاه کرد. دوست داشت زنگ خانه را بزند، اما نه می توانست و نه اگر هم زنگ می زد، دیگر نسرینی در این خانه بود تا جلوی پنجره بیاید و با حرص بگوید: «دیوونه واسه چی اومدی اینجا؟ اگه بابام بیاد دم در که هردومون و میکشه» و بعد او بخندد و فرار کند، پشت پیچ کوچه قایم شود و صدای بابای نسرین را در کوچه بشنود که «لعنت بر پدر و مادرتون بیاد با این بچه هاتون. ما از دست این تخم سگا نباید روز و شب داشته باشیم» و ازآنجا نسرین را پشت پنجره اتاقش در طبقه بالا ببیند که دارد نگاهش می کند و به او لبخند می زند. دیگر نه توان روبرو شدن با خانواده نسرین را داشت و نه نسرینی در کار بود.
از آنجا برگشت. بی هدف در کوچه های آشنای شهر پرسه می زد. نه می دانست ساعت چند است و نه می دانست کجا می رود. تنها سیگارش که تمام شد، بسته دیگری خرید و به راه رفتن ادامه داد. غروب شده بود که او تصمیمش را گرفت. شنیده بود که دوست یکی از دوستانش، در گاوخونی خود کشی کرده بود. از عابر بانک پول گرفت، یک تاکسی دربست کرد و به سمت پایین رودخانه راه افتاد...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:41 توسط حامد
|
راستی یه چیزی رو یادم رفت که بگم. دیروز صبح گلاب تو روحتون، رفته بودم دستشویی. یه دفعه عطسه ام گرفت. عطسه که کردم سرم خورد به لبه شیشه زیر آینه دستشویی و شکست. سرم رو می گم نه شیشه. بعد از این رویداد تاریخی بالاخره تصمیم گرفتم به حرف دوستان گوش کنم و برم یه فکری واسه ریزش موهام بکنم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 17:39 توسط حامد
|