تبليغاتX
ندارد

سال اول دانشگاه بودم. یه همکلاسی دخترداشتم به نام صونا که برام خیلی عزیز بود –و هنوز هست-. صونا تا یازده سالگی آمریکا زندگی می کرد. پدرش استاد دانشگاه بود. همون سال اول، یه روزکه داشتیم در مورد مهاجرت حرف می زدیم، با تعجب گفت: من یه نفر رو می شناسم که حلقه عروسیش رو هم فروخت تا پول سفر به آمریکا رو جور کنه. من بهش گفتم که من حاضرم کت و شلوار عروسیم رو هم بفروشم تا برم.* چشماش گرد شد و گفت: شوخی می کنی؟ گفتم: نه والا، کاملا جدی می گم. اعتقاد داشت اینجا بهتره. من باهاش موافق نبودم. می گفت: تو همیشه اینجا بودی. من هردوجا زندگی کردم. تو نمی دونی. بهش گفتم تو اینجا زندگی نکردی، فقط هشت سال اینجا بودی. اون تو ایران فقط تو بهترین مدرسه درس خونده بود و تو پر قو بزرگ شده بود. خیلی بحث کردیم ولی قانع نشد. بهش گفتم بالاخره یه روز حرف منو می فهمه.

سال چهارم بودیم که یه روز بعد از یه مدت که دیدمش، احوال شوهرش** رو ازش پرسیدم. گفت دارن کاراشون رو می کنن برن امریکا. شوهرش فوق لیسانس معماری داشت. جالب بود که بعد از یازده سال زندگی تو آمریکا شناسنامه و پاسپورت آمریکایی نداشت. واسه همین چند سال کارشون طول کشید و تو این مدت، این رفیق ما فوق لیسانسش رو هم گرفت. بعد هم چون کارشون درست نشده بود، یه ویزای سه ماهه گرفت و رفت آمریکا. بعدا واسم ایمیل زد و گفت  که تونسته از یه دانشگاه تو آمریکا پذیرش بگیره و الان چند وقته داره دکترای نجوم می خونه. شوهرش هم هنوز اینجاست و موفق نشده که بره.

بالاخره اون به حرف من رسید و سرش به سنگ خورد. یا بهتره بگم انقد اینجا سنگ تو سرش زدن که مجبور شد ول کنه بره. براش آرزوی پیروزی می کنم و امیدوارم هرجا هست همیشه شاد و خوشبخت باشه.

*البته من الان واقعا دیگه شوق چندانی واسه مهاجرت ندارم. فارغ از اینکه چقدر امکانش برام هست و چه راه هایی واسه رفتن دارم، اما مرددم که چه باید کرد. الان دیگه دید منفی اون روزام رو ندارم و شاید شجاعت اون روزا رو هم واسه رفتن نداشته باشم.

**یکی از دلایل علاقه من به صونا این بود که خیلی خوب می شد اذیتش کرد. یکی از راه های اذیت کردن صونا این بود که احوال "شوهرش" رو ازش بپرسیم. اون واژه شوهر رو از مظاهر مرد سالاری می دونست و معتقد بود که باید گفت "همسر". حالا بگذریم از اینکه ما گاهی از لغاتی مثل "آقاتون" و "سایه سر" و "ضعیفه" و "کمینه" و متعلقه" و ... هم استفاده می کردیم! همسر نازنین و محجوبی هم داشت به نام جعفر. سلام جعفر آقا.

پ.ن: راستی صونا جان، اگه الان این متن رو می خونی، یادت باشه که یه پیتزا به من بدهکاری که از سال 79 پیچوندی و هنوز ندادی! اگرم خودت رو به کوچه علی چپ زدی، بگم که به خاطر آقای "کرد سیچانی" بود، یادت اومد؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:0 توسط حامد |

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست/ 

وای جنگل را بیابان می کنند/

 دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند/

 هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا/

 آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند...

فریدون مشیری

 ***

 ...این دو سه هفته هیچ فایده ای هم نداشته باشد، این حسن عظیم را داشت که احساس اتحاد و قدرت تلاش جمعی را برای ماهایی که دیگر داشتیم به دل بریدن از این کشور فکر می‌کردیم به شدت تقویت کند. هر چند که از روز اعلام نتایج افسرده ام ولی بر خلاف قرار قبلی‌ام با خودم، حتی اگر احمدی رییس جمهور شود دیگر از " آینده" این کشور قهر نمی‌کنم چون می‌بینم حداقل 13 میلیون نفر مسوولانه می‌خواهند اوضاع را تغییر دهند.

بعد از پایان گرد و خاک این انتخابات - که امیدوارم لبخند بر لبان‌مان بنشاند- کار ما تازه شروع خواهد شد. کاری که در صورت شکست در نقطه فعلی باید کرد این است که نگذاریم یاس ناشی از نتایج کوتاه‌مدت بر ما غلبه کند. این روزها را باید مبداء شکل‌گیری عظیم‌‌ترین و مصمم‌ترین جنبش مختص طبقه‌ متوسط - ولو هنوز در اقلیت عددی - در تاریخ ایران بدانیم. جنبشی که همیشه جایش خالی بوده است. ما از این به بعد در سرتاسر جهان متحدیم و صدا و برنامه خواهیم داشت. افسرده هستیم ولی پرامید هم باشیم. ما که به زیستن در تناقض عادت داریم...

حامد قدوسی- یک لیوان چای داغ

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:42 توسط حامد |

سلام

بالاخره پس از این همه مدت بی خبری، شروع کردم و می خوام هر هفته وبلاگ رو به روز کنم. غیر از تنبلی، یه دلیل دیگه این بود که مدتیه یه  کار جدید شروع کردم و به شدت درگیر کارم. از شغل حسابرسی هم کناره گیری کردم تا بتونم تمام وقت به کار جدیدم برسم.

امیدوارم -گفتم امیدوارم- که از این به بعد بتونم هر هفته پنج شنبه اینجا رو به روز کنم.

اینا رو دیشب نوشتم و گذاشتم. زیاد فرصت ویرایش نداشتم. برای هفته های آینده بهتر خواهیم شد.

***

هشت ماه پیش به عنوان یه مشاور امور مالی، به تعدادی از دوستان عزیزم از جمله کاوه و ملیحه توصیه کردم سهام بخرن. اون موقع سرمست موفقیت هام در پیش بینی تحولات سهام در بازار بورس و سایر سرمایه گذاری ها بودم. هر پیش بینی ای می کردم درست از آب در می اومد و من خوشحال؛ غافل از اینکه حالا خیلی زوده که من یه "مشاور امور مالی" باشم. من تحولات جهانی و شاخص های بورس های بزرگ رو فراموش کرده بودم. حسابرس فولاد مبارکه بودم و زمینه مورد علاقه من تو بورس شرکت های معدنی و فلزی بود. حالا می فهمم که من چقدر در این زمینه تازه کارم.  البته پیش بینی های من تفاوت چندانی با پیش بینی های استادمون که دکترای مدیریت مالی داره و مدیرعامل یه کارگزاری بزرگ و معتبره، نداشت. اما به هر حال خوشحالم که اون دوستا به حرفای من گوش نکردن.

چیزی که کارشناسان و آگاهان اقتصادی و چند نفر از کارشناسان بانک مرکزی و وزارت اقتصاد پیش بینی کردن و من هم موافقم اینه که سال آینده شرایط اقتصادی خیلی بدتر از امسال خواهد بود. خیلی دوست دارم که این بار هم اشتباه کرده باشم، امازیاد امیدوار نیستم. من نمی خوام شما رو بترسونم یا حرفای نا امیدانه بزنم؛  این بار هم می خوام به عنوان یک دوست –نه یک مشاور امور مالی!- توصیه هایی کنم که شاید کمکتون کنه. حرفام رو تا هفته آینده جمع و جور می کنم و هفته آینده می نویسم.

***

یک دُرفشانی جدید از احمدی نژاد در کرمانشاه: احمدی نژاد به روسای دولت آمریکا توصیه کرد فشار را از روی مردم آمریکا بردارند و بگذارند این مردم سرنوشت خود را، خودشان تعیین کنند. وی افزود: اگر می گویید تغییر سیاست، یعنی فشارها را از روی مردم بردارید. بگذارید مردمتان آزاد باشند...

***

پیشنهاد فیلم: نفس عمیق؛

فیلم درباره دو جوان است که انگیزه ای برای ادامه زندگی ندارند. داستان با اخراج کامران از دانشگاه آغاز می شود. کامران و منصور پس از چند روز سردرگمی و پرسه زدن در شهر با دختری در شهر آشنا می شوند که منصور عاشق دختر شده و در پایانی نمادین همه با هم سقوط می کنند.

یکی از مهم ترین دلایلی که باعث علاقه من به این فیلم شد، باور پذیر بودن بیش از انتظار شخصیت های فیلمه که پرویز شهبازی که بیشتر به عنوان فیلمنامه نویس شناخته می شه، تونسته با کارگردانی هوشمندانه خود اونا رو از آب دربیاره. اگر به دنبال یک فیلم ایرانی دیدنی هستید و این فیلم را تاکنون ندیده اید حتما ببینید.

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:25 توسط حامد |

 

سلام دوستان عزیز

بزودی شاهد تغییر و تحولات عدیده ای در این بلاگ خواهیم بود.

بی صبرانه منتظر بمانید . . .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:14 توسط حامد |

 

خواهم شدن به میکده، گریان و دادخواه          کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود

فکر کنید یه روز تعطیله و شما  شب یه مهمون مهم دارید. حالا یا خیلی عزیزه، یا باهاش رودرواسی دارید و می خواین همه چی به بهترین شکل برگزار بشه. صبح پا میشین و مرغ رو از فریزر در می آرین. می رین بیرون و میوه و خیار و کاهو و گوجه ونون و قارچ و زعفرون و خوشبو کننده دستشویی و هزار تا چیز دیگه می خرین. ساعت سه بعد ظهر مرغ رو می ذارین بپزه. برنج رو پاک می کنین و می خیسونین. با پودر جدید چند منظوره رخشا و برس و دستکش، می رین دستشویی و شروع به تمیز کردن می کنین. گردگیری آینه و میز تلویزیون و پاک کردن شیشه ها و جاروی اتاقا و تمیز کردن در یخچال و در کابینتا و ... احتمالا کارای بعدی شما خواهند بود.

تا اینجا مرغ پخته. برش می دارین و می ذارین تا سرد شه. بعد اینکه یه چایی خوردین و احیانا سیگاری کشیدین، مرغ رو کاملا خرد می کنین و با برنج و ماست و تخم مرغ و زعفرون می زنین به هم و می ذارین رو گاز واسه پخت ته چین. -دقت کنید که شعله گاز باید ملایم باشه و در قابلمه کاملا بسته تا بخارش در نیاد- بعد شروع می کنین به شستن میوه و کاهو و درست کردن سالاد. اگه بخواین می تونین ماست و خیار و کشمش و گردو و گل سرخ هم قاطی کنین. شراب رو تو تنگ می ریزین و می رین سراغ لازانیا. اون رو هم می پزین و زیر ته چین رو خاموش می کنین. یه دوش می گیرین و اصلاح می کنین -از مراحلی که گفته شد، بسته به امکانات، ذائقه و جنسیت تون ممکنه که بعضی ها رو انجام ندین، مهم نیست-. ساعت هشت شده و هنوز مهمون عزیز نیومده. همه کارا رو کردین، اما دلشوره دارین، چون هنوز "سام تینگ رانگ!"

 اگه گفتین چی کمه؟ خب معلومه که نمی دونین، چون اگه می دونستین مشکل حل بود و دیگه دلشوره ای نمی موند. به هر چی فکر می کنین درست انجام شده، اما هنوز یه جای کار می لنگه. حالا فکر کنین مثلا مهمون تون ساعت نه زنگ بزنه و عذرخواهی کنه و به یه دلیل منطقی نیاد. اون وقت چه حسی پیدا می کنین؟ یه بی حوصلگی پوچ و کسالت آور. حالتون گرفته می شه و چون نه تقصیر مهمون تون بوده و نه شما، نمی دونی به کی غر بزنی. و اصلا نمی دونی چه مرگته.

منظور من از این  توضیحات، همین حس دل شوره و این افسردگی بود. من الان همچین حسی دارم. در عین این که همه چی درسته، اما نگرانم و کمی می ترسم. در عین حال که کسی مقصر نیست، اما دلم می خواد به یکی غر بزنم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:24 توسط حامد |

 

آبان واسه من یادآور دو تا از دوستای از دست رفته منه؛ مریم و سمانه.

با سمانه مهر هشتاد و یک دوست شدم. دانشگاه قزوین درس می خوند. اگه درست یادم مونده باشه، چهارم آبان تولد سمانه است. اون سال تولدش من قزوین بودم. دوست خوبی بود. با هم دوست بودیم تا آبان هشتاد و پنج که نمی دونم چی شد که دوستی ما به هم خورد و دیگه ندیدمش. اون موقع ما واسه کنکور درس می خوندیم. تا جایی که من می دونم الان دانشگاه همدان داره درس می خونه.

سابقه دوست شدن من با مریم بر می گرده به سال هفتادو نه. همشهری من بود و دانشگاه اصفهان درس می خوند. آبان هشتادو دو دانشجوی سال آخر مهندسی پزشکی بود که توی یه سانحه فوت شد. پنجم آبان پنجمین سالگرد فوتشه. هر چی خاک ایشونه، بقای عمر اوشون باشه.

پ.ن. آقای دکتر صرامی؛ ما شما رو فراموش که نکردیم هیچ، بلکم رو تخم چشممون می ذاریم. به طریق اولی تولدتون رو هم یادمونه و همین جا به طور خشک و خالی تولدت رو تبریک می گیم. فلذا اینکه ابتدا به ساکن، تولدت رو تبریک نگفتیم، به این دلیل بود که هنوز شما دوست مایی. جمالتو عشقه داداش!

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:18 توسط حامد |

 

بخشی از یکی از برنامه های پخش شده از رادیو در ماه مبارک رمضان:

خانوم: حاج آقا سلام. ممنون از برنامه خوبتون. حاج آقا می خواستم بدونم موقع صدقه دادن چکار کنیم که فیض پولی که می دیم، بیشتر بشه؟

حاج آقا: اولا اینکه بدون منت و آزار باید باشه. بعد هم سعی کنید نیتی که می کنید با مصارف صدقه ای که می دید هم جهت باشه.

خانوم: میشه بیشتر توضیح بدین؟

حاج آقا: ببینید، مثلا شما به یکی که در راه مانده یا همون ابن سبیل، کمک می کنید؛ نیت کنید که هیچ وقت در راه نمونید. یا اگه به مریض و یتیم کمک می کنید، به این نیت کمک کنید که بچه هاتون مریض و یتیم نشن...

پ.ن: درسته که الان ماه رمضون گذشته، اما شما با بکار بردن این رهنمود های راه گشا می تونین در تمام ایام سال از صدقه هایی که می دین، تا ریال آخر نهایت  استفاده رو ببرین. به قول معروف: "ما واسه هِمه چی حِدیث داریم!"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:0 توسط حامد |

 

آسمان را بنگر

          که ز خمخانه حافظ قدحی آورده است...

 

بیست مهر، روز بزرگداشت حافظ خجسته باد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 20:51 توسط حامد |

به نظر من یکی از زیبایی های تهران خیابون ولی عصره، از تجریش تا چهارراه ولی عصر. من دیشب و پریشب تو اتوبوس بودم. امروز صبح که رسیدم تهران، واقعن خسته بودم. رفتم سر کار و کلاس و چن جا هم کار داشتم. شب ساعت نه میدون ونک بودم. اتوبوس سوار شدم که بیام چهارراه ولی عصر. از میدون ولی عصر که رد شدم، هوس کردم یه کمی راه برم. سر طالقانی پیاده شدم و تا چهارراه پیاده اومدم. با اینکه خیلی خسته بودم، اما خیلی چسبید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 16:9 توسط حامد |

 

محمود دردسر در مراسم روز خبرنگار گفت: "غرب در لجن عُفن به سر می بره." به خاطر این تعبیر پر مغز و رسا از شرایط کثافت بار همه کشورهای غربی، در کلیه زمینه ها و همچنین برای بکار بردن این ترکیب استعاری زیبا از طرف خودم، تحلیل گران سیاسی و اجتماعی، ملل و دول (به ضم دال و فتح واو) ممالک غربی و فرهنگستان ادب فارسی از ایشون کمال تشکر را دارم. همچنین این معجزه هزاره سوم به خبرنگاران فرمود: لطفاً با کمال صداقت، دقیقاً همون چیزی رو که توی مملکت هست به دنیا مخابره کنن. من اینجا می خوام از همه خبرنگارا خواهش کنم که به ما رحم کنن و آبروی مملکت رو بیش از این نبرن. والا، چه کاریه؟ ایشان ضمن تاکید بر نقش مهم رسانه ها، خواستار افزایش تیراژ روزنامه ها تا ده میلیون نسخه شدند. علاوه بر قلع و قمع نشریات در چند سال اخیر، تنها سه روزنامه در دوران دولت نهم مجوز گرفته اند که دوتا دولتی بوده اند و دیگری متعلق به مهرداد بذرپاش، مدیرعامل گروه سایپاست که سابقه ایشان و روابط وی با رئیس جمهور بر همگان روشن است. ایشان همچنین متذکر شدند چرا دنیای غرب که هیچ پیامی برای انسان ها ندارد، روزنامه هایی با تیراژهای ده میلیونی داشته باشد و ما نداشته باشیم؟ پیشنهاد می کنم به جای هزینه کردن برای روزنامه های میلیونی، کما فی السابق خود ایشان قبول زحمت فرموده و در همان مصاحبه ها و سخنرانی هایشان پیام ما را به جهانیان برسانند.

 

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:10 توسط حامد |

 

می آیی

                عنق تر از عنق

می گزی

                پوست گوزن دستکشت را

می گویی :

               "راستی خبر داری؟ دارم شوهر می کنم"

بکن، به درک! خیال می کنی از پای در می آیم؟

ببین آرامم؛

       آرام تر از نبض یک مرده.

تو یادت رفته چه می گفتی؟

             جک لندن، عشق، ماجراجویی، پول.

من اما می دیدم ژوکوند بودی تو

    تو را باید می ربودند،

          تو را ربودند ...

                                             ولادیمیر مایاکوفسکی          

***

بیست و نه آذر هشتاد و شش یه شعر نوشته بودم، این رو در اون راستا نوشته بودم. کسایی که باید، خودشون می فهمن که من چی نوشتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 23:5 توسط حامد |

جمعه است. برای چند روز تعطیلی با چند تا از دوستام اومدیم نایین. ظهر واسه ناهار می ریم بیرون شهر و عصر که داریم بر می گردیم نایین یکی SMS  می زنه: "هامون سینمای ایران، خسرو عزیزمان، شکیبایی بر دردهایش نکرد و رفت..." یخ می کنم، ساکت می شم. بعد به بقیه می گم: بچه هایه خبر بد، خسرو شکیبایی امروز صبح مرده" یاشار می گه: " خب من که تمروز صبح که گفتم" ولی من نفهمیدم. بر می گردیم تهران.

شنبه؛ صبحانه نمی خورم. دیشب دیر رسیدم خونه. صبح حال هیچ کاری ندارم. از خونه می زنم بیرون.  می رسم در دکه. تمام روزنامه ها، حتی ورزشی ها و اقتصادی ها تیتر اولشون خبر مرگ شکیباییه. گریه ام می گیره. دنیای اقتصادم رو می گیرم با یه بانی فیلم. توی تاکسی یه نگاهی به روزنامه ها می اندازم و گریه می کنم تا سر کار. هر چی می خوام خودمو نگه دارم نمی شه. تا نگام به روزنامه ها می افته دوباره گریه ام می گیره.

سر کار می رسم. مسعود طرف دیگه میز نشسته. از صداو چشمام می فهمه گریه کردم، اما به روی خودش نمیاره. نیم ساعت بعد خانم خویی میاد. خیلی سعی می کنم نفهمه. می خوام بهش فکر نکنم. اما همش میاد جلوی چشمم. حمید هامون، مراد بیگ، رضا صباحی، ... . ظهر زنگ می زنم بابام. کمی حرف می زنیم.اول می ترسم چیزی بگم، اما بعد می گم. بابام آهی می کشه و یاد قدیما می افته. خیلی حالش گرفته. یاد روزی می افته که ما رو برد هامون. من هفت هشت سالم بود. شب و روزش با سینما و تئاتر می گذشت. ازش می پرسم با هم هم بازی بودن یا نه. می گه نه. آخه بابامم تئاتر حرفه ایشو با عباس جوانمرد شروع کرده.

زیاد صحبت رو  ادامه نمی دیم. می ترسیم گریه بیفتیم. بابام بغض کرده، اما به روی خودش نیاره. سعی می کنه منو دلداری بده. تلفن رو قطع می کنم.  عصر زود تر میام خونه. سرم کمی درد می کنه و خیلی بی حالم. می خوابم. از خواب که پا می شم، ساعت ده و نیمه. حال غذا درست کردن ندارم. زنگ می زنم برام غذا میارن، ولی نمی تونم بخورم. تلویزیون رو باز می کنم. دوقدم مانده به صبح ویژه برنامه خسرو گذاشته. فریدون جیرانی، سیروس الوند، رسول صدر عاملی و هوشنگ توکلی در موردش حرف می زنن. یه تیکه هایی از فیلماشو نشون می ده: "آقای قاضی، این زن حق منه، سهم منه، عشق منه، من طلاق نمی دم..." یه تیکه هم از مونولوگ حیرت آور "مدرس" رو نشون می ده. پلانی که هفده دقیقه بدون مکث حرف می زنه.

تمام برنامه رو بغض کردم. ساعت یک می خوابم. تا پنج صبح، چهاربار بیدار می شم. تب کردم. می رم حموم. بعد با سر درد و تهوع می زنم بیرون و میرم سر کار. زود می رسم، می رم پارک ساعی. امروز صبح مراسم تدفین خسروست. خیلی دوس دارم برم، اما می رم سر کار.  تا ظهر می مونم و ظهر مرخصی می گیرم و بر می گردم خونه... .

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:52 توسط حامد |

 

bar sare anam ke gar ze dast bar ayad,
dast be kari zanam ke POOL dar ayad!

P.N. man note bookam ro avaz kardam va in yeki farsi nadare!
lotfan nakhandid, khob nadare, man chi konam?
emtehana be salamati tamum mishe farda.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:38 توسط حامد |

سلام رفقا

من برگشتم. واقعنی این مدت گرفتار بودم. لج کردن من هم واسه تایپ کردن بدون نگاه کردن هم قوز بالاقوز شده. ولی بزودی برمی گردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:14 توسط حامد |

 

با تلاش های مستمر رئیس محترم جمهور بالاخره نفت به سر سفره ها آمد.

غلامحسین ابهام، دارنده اغلب مشاغل دولتی با بیان این مطلب افزود: "با تلاش وزیر  محترم آب و نیرو و وزیر نفت و لوله، نفت از طریق لوله های آب به سر سفره مردم اصفهان آمد." ماجرا از این قرار است که یک دستگاه لودر در حوالی زاینده رود به لوله نفت برخورد کرد تا مردم اصفهان وجود نفت را بر سفره های خود احساس کنند. هیات دولت با تبریک این اتفاق به مردم قول داد تا پایان امسال اب همه شهرهای با جمعیت بالای پانصد هزار نفر و بزودی آب تمام کشور را به نفت آغشته کنند.

گفتنی است این امر پیش تر در سفر استانی هیات دولت به اصفهان،  برای سفره هفت سین به مردم فهیم این شهر وعده داده شده بود که با اندکی تاخیر در اواخر فروردین محقق شد.

خبرنگار ندارد- قهجاورستان

 

پ.ن.1: من واقعا سرم شلوغه. نمی رسم از این بیشتر. این رو هم دو هفته پیش نوشتم. الان فرصت کردم بذارم اینجا. کسی مشکلی داره؟

پ.ن.2: کی بورد جدید من فارسی نداره و من هم اصراری ندارم براش بر چسب بزنم تا کم کم تایپ کردن بدون دیدن رو یاد بگیرم. واسه همین بابام در اومد تا این رو نوشتم.

 

پ.ن.آخر: راستی یه چیزی رویادم رفت بگم؛ اون جملات قصار رو ظاهرا حمید واسه من فرستاده بود. آبرو و حیثیت منو برد. از کدوم سایت هم بود، یادم نیست. وگرنه همین الان می نوشتم. من که خودم همیشه می گم که مال خودم هست یا نه، دیگه چرا آبرو ریزی می کنی؟

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:46 توسط حامد |

 

سردار رادان: “قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید.”

 آیت الله جوادی آملی: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.”

 حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.”

 امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”

 احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”

 سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”

 امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”

 آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”

 احمدی نژاد: “در ایران همجنسگرا نداریم.”

 آیت الله امینی، امام جمعه قم: “سنگسار باید علنی باشد.”

 احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”

 وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”

 وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”

 مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.

 اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: “آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”

 احمدی نژاد: ” اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”

 علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: “با شکلات راضی نمی شویم.”

 لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”

 شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”

 سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”

 وزیر کشور (در مورد انتخابات): ” آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم.”

 احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”

احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم.”

احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”

حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.”

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 18:56 توسط حامد |

 

من یه ماهی هست که تو ماموریتم و به اینترنت دسترسی ندارم. واسه همینه که چیزی ننوشتم. تا دو سه ماه دیگه هم وضعیتم همینه. البته هر هفته پنج شنبه و جمعه برمی گردم تهران. سعی می کنم یه چیزایی بنویسم.

زندگی کاملاً بر مدار مراده و همه چی کلاً خوبه. امیدوارم واسه همه همین طور باشه.

اگه دیگه ندیدمتون، سال نو مبارک.

راستی هفته ای که گذشت تولد خودم و وبلاگم بود، برام تبریک بذارین لطفاً.

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 14:27 توسط حامد |

 

کاوه اویسی شلوار لی من رو پوشید و اندازش بود!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:40 توسط حامد |

 

احمدی نژاد: از هر جا که بتونیم گاز می گیریم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:38 توسط حامد |

 

سه ماه پیش رییس مجلس: مردم باید مبارزه با گرانی را احساس کنند.

سه هفته پیش رییس جمهور: مردم باید افزایش درآمد های نفتی کشور را در زندگی خود احساس کنند.

سه ساعت پیش سوپری سر کوچه: تخم مرغ(ساده بدون قرطی بازی و تاریخ)۱۲۵ تومن. تن ماهی ۱۵۵۰ تومن. پودر رخت شویی مورد نظر کلا در دسترس نمی باشد!

آقا بسه. احساس کردیم به خدا. مردیم از خوشی. به جون مادرم خیلی احساساتی شدیم دیگه. جای احساسمون داره درد می کنه. تا احساسمون پاره نشده بی خیال شین تورو خدا.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:31 توسط حامد |